معنا و مفهوم تربيت مدنی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

معنا و مفهوم تربيت مدنی 

1ـ معني و هدف تربيت

هر چند غرض از تربيت 1 ، راه بردن انسان به سر منزل مقصود است و آدمي به مدد تربيت مي تواند قواي رواني ، جسماني ، اجتماعي و معنوي خويش را پرورش دهد و پا در عرصه انسانيت گذارد 2 ؛ مع هذا مكاتب و نگرش هاي فلسفي به گونه اي متفاوت به انسان و تربيت مي نگرند و متناسب با آن هدف هاي آموزش و پرورش را بيان مي كنند. براي مثال مربي آرمانگرا با توجه به دو بُعد « جسم » و « جان » انسان ، براي بُعد معنوي و روحي او اهميت بيشتري قائل است و مي گويد ماهيت انسان را « روح » او تشكيل مي دهد و از اين رو سرنوشتي معنوي براي انسان متصور است . از ديدگاه ايده‌آليستها ، آدمي چون گام بر دنياي خاكي مي نهد ، از مأواي خويش مي گسلد و هدف تربيت رساندن آدمي به جايگاه نخستين خويش ـ عالم مثل ـ است .

به نظر فيلسوف واقع گراي علمي ، ‌انسان موجودي زيستي با سلسله اعصاب رشد يافته به حد اعلاست كه سرنوشت او بر اساس تأثير محيط مادي و اجتماعي ، تعيين مي شود . آموزش و پرورش بايد انسان را نه تنها براي زندگي در جامعه آماده سازد ، بلكه بايد همه توانايي هاي او را به منظور آشنايي با جهان و تسلط بر آن پرورش دهد . بنابراين از منظر رئاليست‌هاي طبيعي يا علمي هدف تربيت و پرورش قواي جسماني ، رواني و اجتماعي و آماده كردن افراد براي زندگي در بستر اجتماع  است .

از نظر عمل گرايان ، به جهت اينكه هستي مدام در حال تغيير است و هيچگونه ثباتي در آن متصور نيست ، تعليم و تربيت نمي تواند واجد هيچ هدف خاصي باشد . بنابراين در انديشه تربيتي عمل گرايان ، تربيت خود زندگي و بازسازي مداوم تجربه در خلال زندگي است . از نظر عمل گرايان ، با عنايت به متغير بودن هستي و معرفت و ارزش هاي بشري ، تريبت بايد به آدمي بياموزد كه چگونه با مسائل اجتماعي و مشكلات زندگي ، مواجه گردد و راه گريز از تنگناها را دريابد .

از ديدگاه وجودگرايان ، انسان موجودي مختار ، آزاد و مسئول است و بايد خويشتن را آنگونه كه خود انتخاب مي كند ، بسازد . بنابراين از بُعد هستي شناسي ، وجودگرايان بر اين عقيده اند كه انسان آن چيزي است كه خود خويشتن را مي سازد و هدف نهايي تربيت نيز آن است كه انسان بتواند آزادانه از ميان راههاي مختلف زندگي و ساختن خويش ، يكي را برگزيند و در راه انتخابي خويشتن ، پذيراي مسئوليت باشد .

در تعاليم اسلام و قرآن ، هدف و معناي تربيت با « ماهيت انسان » رقم مي‌خورد، در انديشه قرآني ، آدم موجودي حق گريز ، علم ستيز ، دروغ زن ، عجول و استهزاگر ، بي دانش و انكارپيشه است ( حجر ، 26 ) و از گِل ( انعام ، 2 ) ، خاك ( روم ، 20 ) گِل چسبنده ( صفحات ، 11 ) ، نطفه ( فاطر ، 11 ) ، آب جهنده ( طارق ، 5 ) و لخته خون ( علق ، 2-1 ) خلق شده است . مع هذا تكمله آفرينش آدمي ، در حد ماهيت و لجن محض باقي نمي ماند و در پاي قله هستي نمي ايستد . استكمال بشر در گام نخست خلقت ، با دميدن روح خداوندي بر كالبد آدم ، به اوج ذروه وجود مي رسد .

در كشمكش ميان اين دو نفس ، خداوند براي پر مغز و معنا ساختن زندگي ، به گِل و لجن بسنده نمي كند و شيطان وسوسه انگيز را به مثابه سمبل كشش بسوي مكايدت و ناپاكي ـ بر باب مصلحت و حكمت خويش ـ مي آفريند . هر چند مكر و نيرنگ شيطان ، تنها تا مرز وسوسه و گرايش به پستي و زشتي است و او را توان اجبار نيست ، اما همين فراخواني بس كه انسان هاي ظاهرنگر و آخوربين 1را اسير باروي خويش گرداند ، به گونه‌اي كه انسان هاي فريب خورده بر گِرد خصم درون 1 ، حلقه اي از مؤانست و شفقت زنند و هر روز ، دام خويش را بيش از پيش بگسترانند .

بنابراين در وجود انسان دو بانگ2 است كه او را به خويش فرا مي خواند . از آنجايي كه انسان بر گرداب تعفن و اريكه روح خداوندي ، توأماً سوار است ، در مرتبه شدن و تربيت ، انسان از عالم خاكي و شيطاني رهايي مي يابد و به سوي عبوديت و ربوبيت پر مي‌كشد . لذا هدف تربيت كمك به آدمي براي رسيدن به كمال و قرب الي الله ، از طريق دوري گزيني از نفس اماره و ماهيت تعفني و لجني خويش و تهذيب نفس است .

مع هذا در انديشه اسلامي ، عزلت گزيني و صوفي گري ، در حصول به عبوديت ، تنها راه مجاز محسوب نمي گردد و انسان كامل كسي است كه بتواند در جدال بين دو نفس زنده 3، در جامعه زندگي كند و فعالانه در اعتلاء و بهبود اجتماع خويش بكوشد و سرنوشت محتوم پنداشته خويش را به مدد تلاش و دورانديشي ، تغيير دهد . بنابراين همانند ديگر مكاتب فلسفي ، در تربيت اسلامي ، آدمي نيازمند تربيت اجتماعي و آماده شدن براي زندگي در عرصه جامعه است .

2ـ مباني تعليم و تربيت

تصريح معنا و مفهوم آموزش و پرورش به صورتي كه گذشت ، اگرچه لازم و حائز اهميت فراوان است ، مع هذا براي اخذ تصميم در موقعيت هاي مختلفي كه ممكن است پيش آيد ، كافي نيست . هدفها مقاصد را مشخص مي سازد و عزيمت به سوي هر مقصد براي آن كه متضمن وصول بدان باشد ، مستلزم طرح و نقشه اي است كه ناگزير بايد با توجه به مبدأ حركت ترسيم شود . بنابراين مباني تعليم و تربيت از موقع آدمي و امكانات و محدوديت هايش و نيز از ضرورت هايي كه حياتش همواره تحت تأثير آنهاست، بحث مي‌كند . بنابراين مباني عمده تربيت را مي توان شامل تربيت طبيعي ، تربيت انساني و تربيت اجتماعي دانست كه در ادامه بحث مباني طبيعي و انساني تربيت را از ديدگاه شكوهي بيان مي كنيم و سپس مبناي اجتماعي تربيت را به عنوان زمينه بحث تربيت مدني تبيين خواهيم نمود .

الف ـ تربيت طبيعي

زيست شناسي نخستين دانشي است كه آموزش و پرورش با آن پيوند آشكار دارد . تربيت آدمي بدون در نظر گرفتن ساختمان و شكل خاص جسم وي ، خصوصيات و وظايف‌الاعضا ، رشد تكويني و تنوع شخصيت وي ، امكان پذير نيست . زيرا قوانين زيست شناسي عمومي و خصوصي درباره وي مانند هر موجود زنده ديگري صادق است .

اگر ترييت را مجموعه اعمالي بدانيم كه روي موجود زنده اعمال مي شود تا او را در رسيدن به نمايشي كه در سرنوشتش مقدر است ياري كند . فرض اينكه اين غايت به نحوي در طبيعت مضبوط باشد و تصور اينكه هدف اقدامات طبيعي ظهور و تحقق آن باشد ، منطقي به نظر مي رسد . در چنين صورتي تربيت سعي خواهد كرد خود را بر قوانين طبيعت منطبق سازد و از مخالفت با اين قوانين بپرهيزد .

در جريان تاريخ تعليم و تربيت ، فكر تربيت منطبق با طبيعت بشر ، به صورت مخالفت با تربيت اجتماعي محض يا به صورت واكنشي عليه تربيت فوق طبيعي ظاهر شده است . در عصر ما هم پيچيدگي ساختگي زندگي اجتماعي ، بخصوص در مراكز بزرگ صنعتي ، زياده روي در تفكرگرايي علمي و فلسفي و نيز مبالغه در ماشيني كردن كسب و كار ، قالبي شدن شيوه هاي مختلف زندگي ، فشار فوق العاده تشكيلات اداري و سازمانهاي سياسي ، احساس خفقاني چندان شديد پيدا كرده است كه فرد جز با پناه بردن به دامان پذيرا و مهربان و بي تكلف طبيعت ، از چنگ آن خلاص نتواند شد (شكوهي ، 1373 : 60-59) .

ب ـ تربيت انساني

هدف تربيت منحصر به تأمين موجبات شكوفايي كشش هايي كه قبلاً در طبيعت آدمي تعبيه شده نيست . طبيعت به منزله ماده اي است كه بايد بدان صورتي متناسب داده شود ، در صورتي كه حتي بالقوه در طبيعت موجود نيست . زيرا صورت مذكور فقط از مقوله زيستي ـ رواني نيست ؛ از مقوله عمل و اخلاق و شايد از اين نيز برتر است . پس بايد از طبيعت ساخته و پرداخته فراتر رفت تا جوهر موجود و هدف هاي نمايش تحقق يابد .

بنابراين آدمي از طبيعت خود ، از جسم و تمايلات خود و نيز از اجتماع ، از نهادها و از عادات آن ، براي آنچه قرار است بشود ، به عنوان وسيله استفاده مي كند . لذا تربيت انساني نيازمند هماهنگي و تعادل قواي طبيعي و اجتماعي براي دستيابي به هدف‌هاي دروني ، اخلاقي و وجداني است .

بدين ترتيب در اينجا آنچه مهم است خود انسان است . زيرا فلسفه تعليم و تربيت قبل از هر چيز فلسفه انسان است . بنابراين مأموريت تربيت ، در درجه اول اين است كه انسان را از كشاكش نيروهايي كه وي را در جهات مختلف مي كشند رهايي بخشد ، او را در مقابل خطر تفرقه فكر و تجزيه اراده حمايت كند ؛ وجدان را تنها صفت مشخصه وي بشناسد و استقلال اخلاقي را كه تسلط بر خويشتن زائيده آن است و از طريق اين تسلط حكومت بر اشياء ، اعم از مادي و اجتماعي ، وي را ممكن تواند شد ، به وي عطا كند (شكوهي ، 1373 : 72-71 ) .

 

ج ـ تربيت اجتماعي / معنا و مفهوم

حفظ اصالت ، خلاقيت و توانايي شخصي و رشد ارزش هاي انساني در افراد ، هدف اساسي تربيت است . تربيت در سايه رشد توانمندي هاي آدمي در تفكر انتقادي و شناخت خويشتن ، تحقق مي پذيرد . مع هذا ، رشد فردي ، تنها هدف تربيت نيست . تعليم و تربيت زماني معناي واقعي خويش را درمي‌يابد كه افراد از طريق تربيت اجتماعي ، قادر باشند در جامعـــه ، نقش شهروندي خويــش را به عهده بگيرند و مجهز به خرد اجتماعي 1 گردند .

جان ديوئي ، فيلسوف و مربي بزرگ تعليم و تربيت بر اين باور بود كه براي اينكه انساني مفيد و سودبخش باشيم ، تنها نيك بودن كافي نيست ، بلكه آدمي بايد امري خوب باشد . آن چيزي كه انسان را نيكو جلوه مي دهد ، توانايي اش براي زندگي كردن به عنوان يك عضو اجتماعي است . آدمي مي بايست ميان آنچه كه از زندگي با ديگران فرا چنگ مي‌آورد ، با آنچه به ديگران تقديم مي كند ، توازني برقرار نمايد ( ديوئي ، 1944 ، 417-410) .

از ديدگاه كانت تربيت بايد در انسان بصيرتي به وجود‌آورد كه وي بتواند در جامعه، راهبر خويشتن باشد ( كانت ، 1970 : 183 ) و در راستاي خير عمومي و « منافع عام» بكوشد . آدمي تنها زماني كه در راه منافع عمومي مي كوشد ، هويت انساني مي يابد چرا كه در انسان در جامعه نمي تواند تنها و منزوي زندگي كند ، او به دليل نيازمنديهاي زيستي و اجتماعي ، مي بايست به عنوان عضو جامعه ، فعاليت داشته باشد .

فرايند يادگيري شيوه هاي شركت در زندگي مدني و پرورش روحيه اجتماعي از طريق جامعه پذيري اجتماعي و سياسي ميسر مي گردد . جامعه پذيري فرايندي است كه از طريق آن ما نحوه زندگي در جامعه را مي آموزيم و ارزش هاي اجتماع و روش هاي انديشيدن را ياد مي گيريم . از جامعه پذيري تعاريف بسيار ديگري صورت پذيرفته است كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره مي شود :

بوگاردوس1 جامعه پذيري را به عنوان فرايندي مي داند كه از طريق آن افراد مي‌آموزند كه براي رفاه بشر ، پذيرش مسئوليت اجتماعي و دستيابي به شخصيت متعادل ، با يكديگر همكاري و همبستگي داشته باشند .

كوك 2 بر اين باور است كه جامعه پذيري فرايندي است كه از طريق آن اشخاص نقش هاي مختلف اجتماعي را ياد مي گيرند .

دِرِو3 بر اين عقيده است كه جامعه پذيري فرايندي است كه از طريق آن افراد با محيط اجتماعي خويش انطباق مي يابند و عضو مؤثر ، فعال و شناخته شده اي براي جامعه خويش مي گردند ( آگاروال 4 ، 1995 : 16-156 ) .

واندر 5 جامعه پذيري را كانالي مي داند كه از طريق آن افراد دانش ، مهارت ها و تمايلاتي را كسب مي نمايند كه آنها را توانا سازد تا به طور اثربخش در زندگي گروهي مشاركت نمايند ( واندر ، 1993 ) .

از نظر نولي 6 ، جامعه پذيري به طور كلي به معني روندي است كه بدان وسيله اعضاي يك جامعه ، ارزش هاي گوناگون فيزيكي ، فرهنگي ، تكنولوژيك و زيباشناختي اجتماع را طي يك دوره طولاني ـ اغلب در سرتاسر زندگي ـ به تدريج دروني و از آن خود مي گردانند ( نولي ، 1990 : 150 ) .

بنابراين از طريق فرايند تربيت اجتماعي يا جامعه پذيري است كه ما مي توانيم در زندگي اجتماعي و سياسي ، نقش خويش را به خوبي بازي نماييم . زندگي در اجتماع نيازمند داشتن آگاهي نسبت به هنجارها ، فرهنگ و ساختار حكومتي و قوانين و مقررات اجتماعي است . همچنين در زندگي اجتماعي افراد بايد قوه همكاري ، سازش ، توافق و تشريك مساعي را داشته باشند و از اميال و مهارت هايي برخوردار باشند كه بتوانند در نقش هاي مختلف جامعه ، مسئوليت بپذيرند .

3ـ تربيت و نظام دموكراتيك

رابطه ميان نظام هاي سياسي و نهاد آموزش و پرورش ، مبتني بر اصل هماهنگي و هم آوازي است . به گونه اي كه امروزه هر كس بين نظام سياسي و تربيتي كشور ناهماهنگي مشاهده كند ، بسيار متعجب خواهد شد . با عنايت بدين امر است كه در نظام‌هاي سوسياليسم ، تعليم و تربيت در خدمت آرمان هاي كمونيسم و تربيت انسان مبتني بر ارزش‌ها ، هنجارها ، باورها و عقايد كمونيستي است .

در نظام هاي توتاليتاريسم و ديكتاتوري ، آموزش و پرورش ، اهرم رشد و تداوم قوه قهريه حكومت بر مردم ناتوان است . اساساً در نظام هاي توتاليتاريسم ، تعليم و تربيت در راستاي به بار آوردن انسان هاي ناتوان و منفعل ، گام برمي دارد . در سايه چنين تربيتي ، حاكمان جبّار بر اساس « فرهنگ سكوت 1» ـ نه فرهنگ مدني ـ بر مردم حكم مي رانند .

در نظام هاي سياسي كه مبتني بر دموكراسي است ، تربيت در خدمت خلق ارزش‌هاي مدني و پرورش شهروندان مشاركت جو ، فعال ، قانونمند ، آگاه و بصيري است كه ضامن رشد نظام دموكراتيك هستند .

بنابراين در نظام سياسي دموكراتيك ، وظيفه حكومت به قول برتراند راسل ، كمك به آفرينش شهروندان خردمند در يك جامعه آزاد و توانا ساختن مردمان ، از طريق تركيب شهروندي و آزادي از آفرينندگي فردي است . در دموكراسي هيچ مرد يا زني نبايد بَرده يا شورشي باشد ، بلكه بايد شهروند باشد ، يعني فردي باشد كه سهم خود و ديگران را نسبت به حكومت بالسويه بداند ( راسل ، ترجمه دريابندري ، 1371 : 370-352) يك دولت دموكراتيك مي بايست متعهد شود كه قدرت آموزشي را در راهي به كار گيرد كه اعضاي جامعه اش به گونه اي تربيت يابند كه بتوانند در راستاي سياست هاي دموكراتيك مشاركت نمايند و از ميان زندگي هاي نيكو ، يكي را برگزينند و در اجتماعات كوچك ، همچون خانواده تشريك مساعي نمايند . ( كاتمن 1 ، 1989 : 42 ) .

بنا بر باور « كمبل 2 » ، دموكراسي بيش از آن كه مكانيسمي براي حكومت كردن باشد ، بالواقع يك فرهنگ است . براي تسريع و تثبيت آزادي ، شما بايد تنها ظواهر خارجي جامعه و ساختار دولت را تغيير دهيد ـ ساختار دولت را دموكراتيك كنيد ـ بلكه نوعي تغيير دروني نيز الزامي است 3 . مردم در نظام دموكراتيك ، بايد به جاي اينكه ، انسان هايي خنثي در حكومت محسوب شوند ، لازم است در جامعه آزاد داراي حقوقي باشند و به عنوان شهروند مسئوليت بپذيرند . به عبارت ديگر ، آنها بايد انسان هايي توانمندي باشند و فقط زماني دموكراسي مي تواند كارايي و اثربخشي داشته باشد كه افراد جامعه از درون تغيير كنند (كمبل ، 1999 ) .

بنابراين نظام دموكراتيكي كه با مهارت پي ريزي شده باشد ، نمي تواند شكوفا شود و يا در درازمدت دوام بياورد ، مگر اينكه مورد حمايت باورها ، ارزش ها ، عقايد و توانايي‌هاي شهروندان واقع شود . « دموكراسي بدون دموكراتها 4 » اساساً امري غيرممكن است . در فقدان روحيه اجتماعي و مدني ، كاركرد حكومت هاي دموكراتيك بسيار ضعيف خواهد بود .

لذا تحقق آرمان هاي يك نظام دموكراتيك در برقراري عدالت اجتماعي ، قانونگرايي و سعادت بشر ، در سايه تربيت مدني ميسر مي گردد . آنچنان كه گفته شد برپايي يك نظام دمكراسي نيازمند فرهنگ دمكراتيك است . ارزش ها ، باورها و عقايد دمكراتيك كه سبب شكل گيري فرهنگ دمكراسي مي گردد ، از طريق تربيت مدني و دمكراتيك امكان پذير است . در يك نظام دمكراتيك كه مردم آن داراي دانش ، بينش ، نگرش و مهارت هاي مدني نباشند ، همچون خيمه اي مي ماند كه بدون هيچگونه پايه اي بنا شده است .

بنابراين شالوده بنيادين هر دمكراسي ، بر بازوان مردمي بنا شده است كه نقش خويشتن را به عنوان شهروند و عضوي از يك جامعه ، نيك مي دانند و در تحقق سعادت جمعي خويش ، تلاش مي كنند . براي اينكه نظام هاي دمكراسي بتوانند بقاء و دوام داشته باشند ، مي بايست در راه اعتلاء و ارتقاء فرهنگ مدني و ارزش هاي دمكراتيك ، كوشش كنند . وا نهادن فرهنگ مدني و عنايت صرف به ساختار ظاهري و صوري نظام دمكراتيك ، ويژگي جوامعي است كه در طول بيش از يك قرن از برقراري آزادي ، عدالت اجتماعي ، قانون و جامعه مدني ، ناتوان و عقيم مانده اند 1.

دستيابي به نظام دمكراتيك ، پيش از هر تغيير و تحولي نيازمند افرادي است كه بتوانند در استقرار ، نهادينه كردن و تداوم آن نقش اساسي داشته باشند . تشكيل انجمن‌ها و گروه هاي اجتماعي ، ايجاد كنش ارتباطي و رفتار بر پايه تساهل و گفتگوي متقابل ، حرمت نهادن به قانون و پيمان هاي محلي ، ملي و بين المللي ، نحوه بهره گيري درست از آزادي و احترام به حقوق شهروندان ، از ويژگي هاي عمده مردمي است كه مي‌خواهند يكي از ستون هاي نظام دمكراتيك را ـ كه همان جامعه مدني است ـ برقرار سازند .

بنابراين تحقق جامعه مدني در گرو ريشه دواندن فرهنگ و ارزش هاي مدني در باور عمومي است . امروزه نمي توان به صرف داشتن نظام صوري دمكراتيك ، به جامعه مدني دست يافت . چه بسيار جوامعي هستند كه بر دو بال حكومت خويش كه همانا دولت دمكراتيك و جامعه مدني ـ گروهها ، انجمن ها و تشكل هاي سياسي ـ است مي بالند . اما به سبب نداشتن فرهنگ مدني و عدم توجه به تربيت اجتماعي و سياسي ، از رفتن به سوي توسعه پايدار و ايجاد عدالت اجتماعي ، آزادي ، امنيت و سعادت شهروندان خويش ، ناتوانند 1. در ادامه ما خواهيم كوشيد تا معنا و مفهوم تربيت مدني و عناصر ، اهداف و مباني تربيت مدني را بيان كنيم .

4ـ تربيت مدني

1-4 ـ تربيت مدني چيست ؟

تغيير از عصر صنعتي به عصر اطلاعات و روي آوري نظام هاي اجتماعي جهان به انديشه تربيتي ، گذر تمدن ماست . آماده نمودن نسل آينده براي قرن بيست و يكم و جهان كاملاً متفاوت ، نيازمند بازانديشي در سيستم هاي تربيتي است . بر اين اساس ، تربيت مدني يكي از راهكارهاي اساسي در دوران گذر محسوب مي شود . تربيت مدني يا شهروندي ، شرط لازم تحقق دمكراسي در جوامع امروز است چرا كه آينده دمكراسي وابسته به تربيت مدني است . در تربيت مدني افراد نقش هاي خويش را در نظام دمكراسي مي آموزند و مهارت هاي مدني مورد نياز در جامعه سياسي و اجتماعي خويش را فرا مي گيرند .

« بنابراين تربيت مدني بايد يكي از نخستين نكات مورد توجه جوامع باشد . دموكراسي ها در سايه شهرونداني پايدار مي ماند كه دانش ، مهارت و نگراني هاي اجتماعي لازم را دار باشند . بدون يك تعهد منطقي شهروندان به ارزش هاي بنيادين دموكراسي‌ ، كاميابـــي و موفقيت يك جامعه‌ آزاد ، ناممكن است » . ( برانزو1 ، 1998 : 13-1).

از ديدگاه لاينچ 2 ، ذات تربيت شهروندي ، شناسايي ضرورت ايجاد توازن ميان فردگرايي و نفع شخصي با مسئوليت و تعلق اجتماعي است ( لاينچ ، 1992 : 35 ) . تربيت مدني به افراد مي آموزد كه چون در راه مصلحت عام بكوشند در راه مصلحت خويش نيز كوشيده اند . در تربيت مدني ، آدمي ياد مي گيرد كه در مسير نيازهاي جامعه خويش، فعاليت نمايد و از بي تفاوتي اجتماعي دوري گزيند . تنها به مدد تربيت است كه مشاركت در امور اجتماعي ، فعاليت مدني ، مددرساني به جامعه و نوعدوستي ، ابدي و جاودانه مي‌گردد .

« تربيت مدني سبب مي گردد كه احساس از خودبيگانگي و بي هدفي افراد در اجتماع زايل گردد و زمينه پرورش حس مسئوليت شخصي و اعتماد به نفس و تقويت حس تعلق فردي ، فراهم آيد » ( رايفكين1، 1998 : 182-177 ) . به عبارت ديگر تربيت مدني در نام دمكراسي يعني تربيت در رهبري و هدايت خويشتن ، خود رهبري دمكراتيك بدين معناست كه شهروندان در حكومت بر خويش فعالانه درگيرند .آنها در جامعه به طور منفعلانه ، اوامر ديگران را نمي پذيرند و بي تأمل و انديشه به تقاضاي ديگران نمي‌دهند ، بلكه براي خويشتن حرمت قائلند و مشاركت در زندگي اجتماعي را همراه با درايت و بصيرت ، مي‌خواهند .

بنابراين آرمان هاي دموكراسي زماني به طور كامل تحقق مي يابد كه هر عضو اجتماع دراداره جامعه خويش مشاركت نمايد . اعضاي جامعه سياسي ، شهروندان آن جامعه هستند ، لذا شهروندي در دمكراسي ، عضويت در نظام سياسي است و عضويت به مشاركت دلالت دارد . اما مشاركت درنظام سياسي براي نفس مشاركت نيست ، بلكه مشاركت شهروندي در جامعه دمكراتيك بايد متشكل بر آگاهي ، تفكر منطقي و درك و پذيرش حقوق و مسئوليت هايي باشد كه باعضويت همراه است . لذا تربيت مدني در جامعه دمكراتيك ، بيشتر نيازمند اعتلاء فهم و آرمان هاي دمكراسي و تعهد منطقي به ارزش ها و اصول دمكراسي است . تربيت مدني در نگاه فردي ، بيانگر نگريستن عاقلانه بر خويشتن به عنوان يك عنصر اجتماعي و پيدا كردن جايگاه خويش در عرصه زندگي سياسي و اجتماعي است . تحقق چنين ديدي در انديشه و تفكر فرد ، نيازمند كسب دانش ، بينش و مهارت هاي اجتماعي ويژه اي است كه از طريق تربيت مدني حاصل مي گردد .

2-4 ـ اهداف تربيت مدني

روح تربيت شهروندي يا مدني ، آگاهي نسبت به مسائل ، قوانين و مقررات جامعه و حرمت نهادن به افراد و حقوق انساني ايشان است . در تربيت مدني فرد مي آموزد كه ارزشها ، هنجارها و باورهاي جامعه خويش را بشناسد و با ميل دروني و تمايل عميق در تحقق آنها تلاش كند .

/ 2 نظر / 29 بازدید
saied tabatabaee

سلام دوست عزيزم. از اظهار لطفتان بسيار ممنونم. مطلب بلندتان را آف خواهم خواند اما علاقه‌های مشترک برايم جالب بود. شايد شما نيز بتوانيد در مباحثی که من و دوستانم در والس پی‌می‌گيريم ما را ياری دهيد. باز هم از لطف و توجهتان سپاسگذارم.

پارسا

من تمامی مطالب شما را خواندم و خيلی دوست دارم به من ايمل بزنی من مخواهم از مطالب شما جهت آموزش استفاده کنم لطفا اين اجازه را به من بدهيد دوست دار شما پارسا